تنها تو بدان مهربان خدای من ...

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «سخت است قلم باشی و» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : زندگی در دستان من است... و تولدی دیگر ... و این قلب خانه تو باشد و دیگر هیییییچ... و می توان دوباره طلوع کرد... و قدم اول : آغازی و پایانی و ناامید نمی شوم چرا که ناامید شیطان است ... و روز خوش فارغ التحصیلی ... و سخت است ؛ اما با تو می توانم ... و انسانم آرزوست ... و میرسد آن روز ... و باید بتوانم ... و مرگ حق است ...

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تنها تو بدان مهربان خدای من ... دسترسی پیدا کنید

زندگی در دستان من است...

بهاری دیگر گذشت و من اکنون به باوری رسیده ام که گویی تا قبل از این در خود نیافتم... و آن اینکه تا طرز فکرت تغییر نیابد، زیبایی زندگی, را لمس نخواهی کرد... زیبایی و زشتی زندگی, در نگاه من است خوشبختی و بدبختی در دستان, من است و اکنون این منم که باید برگزینم که میخواهم بسوزم یا بسازم؟؟؟ و البته که ساختن انتخاب من است تا به امروز هرچه بوده فراموش خوشبختی فردا سهم من است......

ادامه مطلب

تولدی دیگر ...

دیروز 31 شهریور 1396 جمعه است و من سرخوش از اینکه میتوانم با خیالی آسوده در خانه باشم ...روز تولد برای من همیشه زیبا بوده و آنچه آن را زیباتر می کند تبریک عزیزانی است که روز میلادت را از یاد نبرده اند ... و این یعنی تو خوشبختی 25 سال از بودنم گذشت ... 25 سال هر روز خواه یا ناخواه بیدار شده ام ... 25 سال هر شب فهمیده یا نفهمیده خوابیده ام ... شاید هم شب هایی اصلا نخوابیدم ... شاید از سر ذوق ... شای...

ادامه مطلب

این قلب خانه تو باشد و دیگر هیییییچ...

امروز پنج شنبه 9 شهریور 1396...روز عرفهمهربانا سلام گرچه پر از ناگفته هایم لیک زبانم نمیچرخد ب کلام...ذهنم یاری ام نمی دهد...آخر چه بنویسم...از که بنویسم از خودم؟؟؟از من؟؟؟از این من بی من؟؟؟از این وجود بی وجود؟؟؟ نمی شناسم...اینی ک شدم را نمی شناسم... نه من نیستم...اینی ک هست من نیستم من این نبودم...بودم؟؟؟؟؟ من با تو عجین بودم نبودم؟؟؟؟؟ پس کجااااایی؟؟؟چرا نمی یابم تو را؟؟؟؟؟از قلبم رفتی؟؟؟...

ادامه مطلب

می توان دوباره طلوع کرد...

شب از نیمه گذشته...و من خواب بر چشمانم نیامده...ب خود می اندیشم...که چه خسته ام از خودم...از گناهانم...از بدعهدی هایم...از فرداهای خیالی ام...از تغییری ک نکردم...از قولی ک شکستم...بارها و بارها یک بار برای همییییشه باید برای این ناکامی ها گریست...دلی سیییر...زار زار بعد آن خود را بخشید...بخاطر تمام گناهان و بدی ها...بخاطر تمام شکست ها و بعد به فراموشی سپرد...هر چه تلخی تا به امروز را قلبت را پاک کن...روحت را جلا بده دوباره طلوع کن خوب شو خوب بمان برای همیشه + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۸ساعت 2:49 توسط vida | ...

ادامه مطلب

قدم اول : آغازی و پایانی

تا به امروز هرچه بوده فراااموش ... آرام گیر روح و جان خسته ام ... کوله بارت را بر زمین بگذار ... سنگینی ناکامی ها و گناهان را از دوشت بردار ... نترس ... خدا با توست ... آغازی : نماز و دیگر هیچ ... پایانی : امشب می خواهم قولی دهم به خدایم ... که دیگر ترک گویم گناهی را که سال هاست اسیرم کرده ... ندانسته و ناخواسته ... شکستم و اشک ها ریختم از درد وجدان ... آخ که چه بد است بخواهی و نتوانی انگار ... درد دارد نا امید شدن از خود ... درد دارد احساس بیچارگی کردن ... درد دارد شرمنده شدن پیش خدا ... خدایا مرا ببخش بابت این سال ها ... مرا بسیاااااار ببخش ... + نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۰۵ساعت 0:5 تو...

ادامه مطلب

ناامید نمی شوم چرا که ناامید شیطان است ...

باز هم نشد که بشود ... باز هم به فراموشی سپردم پیمانم را ... نمی دانم چرا اینگونه گرم و سرد می شوم ... گاهی آنقدر مصمم در تغییر ... گاهی اینچنین بی تفاوت نسبت به همه چیز ...مرا چه شده ؟؟؟ خود را نمی فهمم ... دردم چیست نمی دانم !!! تنها این را میدانم که پریشان و حیرانم ... به دنبال خود می گردم ... پیدا نمی کنم که نمی کنم ... سال هاست که این چنین در خود گمم ... گویی اصلا نمی دانم چه می خواهم از این دنیا ؟!! حال بدی ست این سردرگمی ... سخت است این که ندانی چه چیز درست است و چه چیز غلط ... کاش خدا با من حرف می زد و برایم راه می گشود ... کاش دستم را می گرفت و راه را نشانم می داد ... گرچه او هم...

ادامه مطلب

روز خوش فارغ التحصیلی ...

چه خوب است امروز ... کوهی از انرژی ام انگار ... زمین و زمان می گویند بخند ... تنها بخند ... بخند و به فراموشی بسپار دلواپسی هایت را ... دلتنگی هایت را ... امروز روز توست و مجالی برای گله نیست ... تنها بخند ... آنقدر بلند که باورت شود دیگر غمی نیست ... آری ... دیگر غمی نیست و امروز تنها خنده مهمان لبانم خواهد بود ... تنها یک چیز بگویم و تمام : کاش کنارم بودی مادرم ... امروز جایت بی نهایت کنارم خالیست ... بابت تمام مادری هایت سپاس ... دستان پر مهرت را می بوسم ... که هر چه دارم از آن هاست ...

ادامه مطلب

سخت است ؛ اما با تو می توانم ...

سلام خدای خوبی ها ... باز هم درد امانم را بریده ... و آمده ام با تو بگویم ، بلکه آرام گیرد این دل ... نمی دانم این جایی که هستم تقصیر خودم بوده و یا این تو بودی که سرنوشت را برایم اینگونه رقم زدی ... هر چه که هست اکنون اینجایم و دو راه پیش رو دارم ... هم می توانم بروم و این ویرانه را ویران تر کنم و هم می توانم بمانم و بسازم ... عقل و دل هر دو می گویند سخت است و بسیاااااااار سخت ... اما بمان ... گرچه ماندن درد دارد ... اما بمان ... و من به رسم عشق می خواهم بمانم ... می خواهم بمانم و بسازم ... عشقم را که ویران است ... نمی دانم با خود چه کرده که به این روز درآمده ... اما می دانم که پشیما...

ادامه مطلب

انسانم آرزوست ...

ای داد و بیداد از این نفس سرکش که اگر مهارش نکنی تو را به ناکجا آباد خواهد برد ... سرکش است و سرکش ... افسارش را رها کنی باخته ای ... بد زمینت میزند ... و آن وقت تو میمانی و یک وجود بی وجود ... انسان به انسانیتش زیباست ... به خواستن و توانستنش زیباست ... به وجود محکم و با صلابتش زیباست از این پس می جنگیم ای نفس ... تن به تن ... تو بگو شکم پرستی من میگویم نه ؛ تو بگو کاهلی و پرخوابی من میگویم نه ؛ تو بگو هوس من میگویم نه ... این نه گفتن ها تو را می شکند و به آنجایی می رساند که دیگر میدانی در من نافذ نخواهی بود ... و آن روز پیروزی من است ... خدایا در این راه بس دشوار کمکم کن ......

ادامه مطلب

میرسد آن روز ...

بتاز و بتاز ... این روزها از آن توست ... دل ها دست توست ... بشکن و بشکن ... خدا می نگرد ... می بخشد و می بخشد ...اصلا او خدای مهر و بخشش است ... بی نهااایت ... بیکرااان ... مهر است و مهر اما وای به روزی که آه این دل های شکسته عرش خدا را بلرزاند ... آن روز بد تاوان میگیرد ... تاوان دل هایی را که فریاد رسی جز او ندارند ... و به دادگاه عدل الهی شکایت برده اند ... میرسد آن روز که حکمش را صادر کند ... و بر دل مظلوم مرهم بنهد ... منتظر آن روز میمانم ... و تو بدان ... روزی به جرم قتل دلم قصاص خواهی شد ......

ادامه مطلب

باید بتوانم ...

خدایا مرا چه شده ؟؟؟ چرا میخواهم و نمیشود ؟؟؟ چرا نمیتوانم ؟؟؟ من نباید این باشم ... بی شک چیزی باید تغییر کند ... و آن منم......

ادامه مطلب

مرگ حق است ...

برخیز و تکانی به خود بده ... پیش از آنکه در قبر تکانت دهند...

ادامه مطلب