تنها تو بدان مهربان خدای من ...

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «دیگر تمام شده ام» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : تولدی دیگر ... و این قلب خانه تو باشد و دیگر هیییییچ... و ناامید نمی شوم چرا که ناامید شیطان است ... و دیگر تمام ... و سخت است ؛ اما با تو می توانم ...

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تنها تو بدان مهربان خدای من ... دسترسی پیدا کنید

تولدی دیگر ...

دیروز 31 شهریور 1396 جمعه است و من سرخوش از اینکه میتوانم با خیالی آسوده در خانه باشم ...روز تولد برای من همیشه زیبا بوده و آنچه آن را زیباتر می کند تبریک عزیزانی است که روز میلادت را از یاد نبرده اند ... و این یعنی تو خوشبختی 25 سال از بودنم گذشت ... 25 سال هر روز خواه یا ناخواه بیدار شده ام ... 25 سال هر شب فهمیده یا نفهمیده خوابیده ام ... شاید هم شب هایی اصلا نخوابیدم ... شاید از سر ذوق ... شای...

ادامه مطلب

این قلب خانه تو باشد و دیگر هیییییچ...

امروز پنج شنبه 9 شهریور 1396...روز عرفهمهربانا سلام گرچه پر از ناگفته هایم لیک زبانم نمیچرخد ب کلام...ذهنم یاری ام نمی دهد...آخر چه بنویسم...از که بنویسم از خودم؟؟؟از من؟؟؟از این من بی من؟؟؟از این وجود بی وجود؟؟؟ نمی شناسم...اینی ک شدم را نمی شناسم... نه من نیستم...اینی ک هست من نیستم من این نبودم...بودم؟؟؟؟؟ من با تو عجین بودم نبودم؟؟؟؟؟ پس کجااااایی؟؟؟چرا نمی یابم تو را؟؟؟؟؟از قلبم رفتی؟؟؟...

ادامه مطلب

ناامید نمی شوم چرا که ناامید شیطان است ...

باز هم نشد که بشود ... باز هم به فراموشی سپردم پیمانم را ... نمی دانم چرا اینگونه گرم و سرد می شوم ... گاهی آنقدر مصمم در تغییر ... گاهی اینچنین بی تفاوت نسبت به همه چیز ...مرا چه شده ؟؟؟ خود را نمی فهمم ... دردم چیست نمی دانم !!! تنها این را میدانم که پریشان و حیرانم ... به دنبال خود می گردم ... پیدا نمی کنم که نمی کنم ... سال هاست که این چنین در خود گمم ... گویی اصلا نمی دانم چه می خواهم از این دنیا ؟!! حال بدی ست این سردرگمی ... سخت است این که ندانی چه چیز درست است و چه چیز غلط ... کاش خدا با من حرف می زد و برایم راه می گشود ... کاش دستم را می گرفت و راه را نشانم می داد ... گرچه او هم...

ادامه مطلب

دیگر تمام ...

امروز می خواهم قولی دهم به خدایم ... که دیگر ترک گویم گناهی را که سال هاست اسیرم کرده ... ندانسته و ناخواسته ... شکستم و اشک ها ریختم از درد وجدان ... آخ که چه بد است بخواهی و نتوانی انگار ... درد دارد نا امید شدن از خود ... درد دارد احساس بیچارگی کردن ... درد دارد شرمنده شدن پیش خدا ... خدایا مرا ببخش بابت این سال ها ... مرا بسیاااااار ببخش ... از امروز تا به چهل روز بی شک تمام سعی ام را خواهم کرد ... که چشم بپوشم بر هر آنچه که ممکن است باعث لغزشم گردد ... خدایا ... نگهدارم باش قرارمان : 3 آذر 95 ...

ادامه مطلب

سخت است ؛ اما با تو می توانم ...

سلام خدای خوبی ها ... باز هم درد امانم را بریده ... و آمده ام با تو بگویم ، بلکه آرام گیرد این دل ... نمی دانم این جایی که هستم تقصیر خودم بوده و یا این تو بودی که سرنوشت را برایم اینگونه رقم زدی ... هر چه که هست اکنون اینجایم و دو راه پیش رو دارم ... هم می توانم بروم و این ویرانه را ویران تر کنم و هم می توانم بمانم و بسازم ... عقل و دل هر دو می گویند سخت است و بسیاااااااار سخت ... اما بمان ... گرچه ماندن درد دارد ... اما بمان ... و من به رسم عشق می خواهم بمانم ... می خواهم بمانم و بسازم ... عشقم را که ویران است ... نمی دانم با خود چه کرده که به این روز درآمده ... اما می دانم که پشیما...

ادامه مطلب