
بهاری دیگر گذشت و من اکنون به باوری رسیده ام که گویی تا قبل از این در خود نیافتم... و آن اینکه تا طرز فکرت تغییر نیابد، زیبایی زندگی, را لمس نخواهی کرد... زیبایی و زشتی زندگی, در نگاه من است خوشبختی و بدبختی در دستان, من است و اکنون این منم که باید برگزینم که میخواهم بسوزم یا بسازم؟؟؟ و البته که ساختن انتخاب من است تا به امروز هرچه بوده فراموش خوشبختی فردا سهم من است......
ادامه مطلب
باز هم نشد که بشود ... باز هم به فراموشی سپردم پیمانم را ... نمی دانم چرا اینگونه گرم و سرد می شوم ... گاهی آنقدر مصمم در تغییر ... گاهی اینچنین بی تفاوت نسبت به همه چیز ...مرا چه شده ؟؟؟ خود را نمی فهمم ... دردم چیست نمی دانم !!! تنها این را میدانم که پریشان و حیرانم ... به دنبال خود می گردم ... پیدا نمی کنم که نمی کنم ... سال هاست که این چنین در خود گمم ... گویی اصلا نمی دانم چه می خواهم از این دنیا ؟!! حال بدی ست این سردرگمی ... سخت است این که ندانی چه چیز درست است و چه چیز غلط ... کاش خدا با...
ادامه مطلب
سلام خدای خوبی ها ... باز هم درد امانم را بریده ... و آمده ام با تو بگویم ، بلکه آرام گیرد این دل ... نمی دانم این جایی که هستم تقصیر خودم بوده و یا این تو بودی که سرنوشت را برایم اینگونه رقم زدی ... هر چه که هست اکنون اینجایم و دو راه پیش رو دارم ... هم می توانم بروم و این ویرانه را ویران تر کنم و هم می توانم بمانم و بسازم ... عقل و دل هر دو می گویند سخت است و بسیاااااااار سخت ... اما بمان ... گرچه ماندن درد دارد ... اما بمان ... و من به رسم عشق می خواهم بمانم ... می خواهم بمانم و بسازم ... عشق...
ادامه مطلب
برخیز و تکانی به خود بده ... پیش از آنکه در xa0قبر تکانت دهند...
ادامه مطلب